Thursday، December 05، 2002

المعجم في معاير الوبلاگ عجم (6) ذكر الحسان ابن القالبي

آن سوخته در قالب ، آن گم شدة طالب ، آن دانندة اچ. ت . ام و ال، آن با حال اهل دل. روشي عجب داشت در قالب سازي و قالب كردن . از معظمان وبلاگستان بود. گويند كس وبلاگ نگشودي كه او قالبش نداشتي. گويند شب و روز احسان كردي و جهت خلايق قالب ساختي. از اين رو او را احسان گويند. عيار بودي و شبگرد . دشمنان او را لقب “ هكر“ دادندي اما هيچ خلق را بر اين دروغ باور نبود. گويند از كودكي عشقي شگفت و ولعي عجيب به قالب سازي داشته است و از همان كودكي با طايفة قالب سازان دوستي داشته. و جز اين سخن نمي توانست گفت و شنيد مگر به ضرورت تمام. از او پرسيدند كه : “ زن داري؟ “ گفت ، “ نه “ گفتند: “ فرزند داري؟ “ گفت : “ نه . اما تصويرش را دارم“ . گفتند: “ چگونه است كه زن اختيار نكرده اي؟ “ گفت : “ آن وبلوگر كه زن كرد، در كشتي نشست و چون فرزند آمد غرق شد“ . گفت به بازار شدم، شخصي ژنده پوش را ديدم، در من آويخت و گفت : “ اي شيخ! بر من ببخشاي كه محنتي بزرگ در پيش آمده است“. گفتم : “ چيست؟ “ . گفت: “ وبلاگم را هك نموده اند و قالب از من تهي گشته است، مرا قالبي ده “ . گفتم : “ مردك نام من از ليست لينك هايت زدودي، جزايش را يافتي؟ “ .
آورده اند كه ولايت فقيه بلاد پرشيا بسيار از مردم وبلوگر به زندان انداخته بودي. مولانا احسان به درگاه ولايت شد و بانگ برآورد: “ ايشان را خلاصي دهيد، مهتر ايشان منم، من اين كرم را با قالب سازيم در آنها انداختم“ . گفتند: “ تو چه كسي ؟ “ گفت : “ الحسان ابن القالبي “ . فقيه گفت: “ زهي آتش كه در جان ما انداختي. هر ننه قمري وبلاگ سازد و ما را تسخر زند. آن ملعون ديگر هم كه به بلاد جابلقا ( كانادا) گريخته است “ . گفت : “ باكي نيست ، دستم ببريد كه مستحق قطع است “ . چون به خانه باز آمد و مادر دست بريده ديد فرياد در گرفت . شيخ گفت : “ چه جاي تعزيت است؟ كه جاي تهنيت است، مرا از شر اين جماعت وبلاگ نشين رستند“ . نقل است كه يكي به نزد او آمد و گفت : “ يا شيخ مي خواهم كه وبلاگي داير كنم ، مرا قالبي دهي؟ “ . گفت : “ پدر و مادر داري؟ “ . گفت : “ دارم “ . گفت : “ برو رضاء ايشان نگاه دار“ . نقل است كه در ابتدا رياضت مي كشيد تا قالب پيدا كند و قالب سازد، دلقي داشت كه سالها بيرون نكرده بود، روزي به ستم از وي بيرون كردند، شپش در او افتاده بود، يكي از آن وزن كردند، نيم من بود “ . گفتند : “ طريقة رسيدن به وبلاگ چگونه است ؟ “ . گفت : “ سه قدم است و رسيدني : يك قدم نام كاربر پيدا كردن است، و قدم دوم يافتن رمز عبور. سيم قدم كش رفتن قالب من بي نام من بردن “ . نقل است كه يك بار چند شبانه روز در زير درختي رقص مي كرد. و مي گفت : “ هو! هو! ياهو! “ . كفتند: “ اين چه حالت است ؟ “ . گفت : “ آنان كه مقام اولي در رقابت هاي وبلاگي نيافته اند، حال من در نمي يابند“ . آذر البنت آيينه ، الحامد البنايي و جمعي ديگر پيش شيخ شدند و گفتند : “ حال وبلاگيدن از ما رفته است دعا كن تا باز يابيم“ . گفت: “ ما همه در اين مصيبتيم “ . ازمريدانش حال وفات او پرسيدند. گفتند: “ همة شب لوگ مي كرد چنان كه در كنار وبلاگش سر بر تخته كليد نهاده بود و برنداشت . ما را دلمشغول شد. گفتيم : “ مولا ! صبح شده است “ . چون نگاه كرديم ، وفات كرده بود.

ذكر مولانا المرتضي ابن النگاهي پس از او بياوريم.