المعجم في معاير الوبلاگ عجم (5) ذكر آذر البنت آيينه
آن مخدره خدر خاص، آن مستوره ستر اخلاص، آن سوختة عشق بودا در اشتياق، آن شيفتة خوخانف در احتراق.معظمه اي بود كه از يكسالگي حجاب برداشته بودي . در ذن و كاراته او را شهرتي عظيم بود. چنانكه هيچ وبلاگ گري را ياراي لينك ندادن به او نبودي. از او پرسيدند از كجا ميايي ؟ گفت : “ از آيينه آيم و همي به آيينه روم “ . گفتند : “ بدين جهان چه كني؟ “ . گفت : “ افسوس مي دارم “ . گفتند : “ چگونه؟ “ . گفت : “ نان اين جهان مي خورم و كار وبلاگ مي كنم “ . گفتند: “ عظيم شيرين زباني ! “ . گفت : “ هرچه در اندرون من است در وبلاگ ننويسم و هر چه بيرون است در وبلاگم بياورم. اگر كسي در آيد و برود . با من كاري ندارد. من دل نگاه مي دارم نه گل “ . نقل است كه جمعي از ذكور وبلاگيان پيش او رفتند و گفتند : “ همة فضايل بر سر مردان نثار كرده اند و تاج وبلاگ بر سر مردان نهاده اند، و كمر قالب سازي بر ميان مردان بسته اند “ . آذرتسخري زد و گفت: “ اين همه كه گفتي راست است ، اما مني و خودپسندي و خودپرستي از گريبان هيچ زن بر نيامده است “ . اگر كسي گويد كه ذكر او در صف رجال چرا كردي؟ بگويم: “ كار، به صورت نيست ، به نيت نيكوست. چون زن در راه خداي تعالي مرد باشد ، او را زن نتوان گفت. چنانكه عايشه طرطوسي گفت: “ چون فردا در عرصات آواز دهند كه : يا رجال ! اول كسي كه پاي در صف رجال نهد آذر البنت آيينه بود“ . گويند حسين ابن الدرخشان سالها سلوك كرد تا به بلوگر رسيد و گفت : “ ديگران اين باديه با كليك رفتند من با ديده مي روم “ . روايت است يك روز به بلوگر رفت و وبلاگش نديد. گفت : “ آه ! چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللي رسيده است؟ “ . هاتفي آواز داد كه : “ چشم تو را هيچ خللي نيست ، اما بلوگر به استقبال ضعيفه اي رفته است كه روي در اينجا دارد“ . حسين از غيرت بخروشيد و گفت : “ كه باشد اين؟ “ . تا آذر و آيينه اش را ديد كه مي آمد، عصا زنان. حسين گفت: “ اي آذر ! اين چه شوري است كه در وبلاگستان افكنده اي؟ “ . آذر گفت : “ تو شور در جهان افكنده اي كه چهارده سال درنگ كردي تا به بلوگر رسيدي“ . حسين گفت : “ الحق كه چهارده سال در پاي رايانه چشم بر هم نزدم تا به وادي وبلاگ رسيدم“ . آذر گفت : “ طي طريق تو از روي ناز بود و مال من از روي نياز“. نقل است كه شبي هكري در آمد بر او و خواست كه تيمپلات او را هك كند. راه نجست، تا هفت نوبت. تا از گوشة وبلاگ آذر آواز آمد : “ اي هكر خود را رنجه مدار كه او چند سال است كه خود را به ما سپرده است. ابليس زهره ندارد كه گرد وبلاگ او گردد. تو خود را مرنجان اي هكر! اگر يك دوست خفته است ، دو دوست ديگر بيدار است“ . سخن اوست كه : “ سخت ترين حالي كه مرا پيش آيد، آن بود كه به جايي رسم كه مرا بشناسند. از همين رو تصوير لوگوي وبلاگم به مردي ماند“ . روايت است كه در آيينه زيستي . همسايگان او گفتند كه : “ ما او را از ديوانگان مي شمرديم و به هر محلت كه فرو رفتي ، كودكان او را سنگ زدندي “ . او گفتي: “ ساقهاي من باريك است. سنگ كوچكتر اندازيد تا پاي من خونآلود نشود و از وبلاگ نويسي نيافتم. كه مرا غم وبلاگ است ، نه غم پاي“ . گويند آنگاه كه قصد رفتن داشت وبلاگش را بنوشت و از خلايق حلالي خواست و بمرد. آيينة او در وبلاگستان همچنان زيارتگاه عاشقان وبگردي است .
ذكر الحسان ابن القالبي را پس از او خواهم كه آورد.
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 نظرات:
ارسال يک نظر