Tuesday، December 03، 2002

المعجم في معاير الوبلاگ عجم (4) ذكر الشيخ كبير حسين ابن آذرنوش

آن سياح وبگرد حقيقت، آن غواص درياي بلوگيت، آن شرف اكابر، آن به هم زنندة خواطر. از محتشمان اهل وبلاگستان بود و از كبار اين طايفه و در اين شيوه مجتهد بود. و او را نوش آذر از آن گفتندي كه چون شب تاريك سخن گفتي ، نور از دهان او بيرون آمدي. گويند زرتشتي بوده كه با توسري خوردن اسلام آورده بود. نقل است هنگامي كه به وبگردي برفتي ، بي پاسورد مي رفت . گفتند:“ چگونه تو بي پاسورد بلوگ مي شوي؟ “. گفت : “ هر كه بامش بيشتر برفش بيشتر“ . خلايق را هيچكس راز اين پاسخ نيافت. پرسيدند از اخلاص . گفت : “ اخلاص آنست كه چنانكه وبلاگي از بلوگر گرفته اي به هيچكس ديگر ندهي جز به مولانا پيمان وهاب زاده “ . نقل است كه چهل سال نخفت و نمك در چشم كرد تا بيابد رموز اچتمل و جاوه اسكريپت. گويند روزي يكي پيش آذرنوش آمد و گفت : “ از مريدان خود كسي را دلالت كن كه اي مايلي براي ما بفرستد“. آذرنوش گفت: “ اگر كسي مي طلبي كه وبلاگ تو خواند، معذورم و اگر كسي مي خواهي كه وبلاگش را بخواني ، از اين جنس برادران بسيارند پيش من “ . نقل است يكي در مجلس او برخاست و گفت : “ دل كدام وقت خوش بود؟ “ . گفت : “ آن وقت كه پست اند پوبليش كار خود بدرستي انجام دادي “ . گفت: “ به غير از اين چي؟ “ گفت : “ هنگامي كه گويا لينكت را مي گذارد در راس اخبار ويژه “ . آورده اند كه مريد او مولانا وهاب زاده چندان بگريست كه نابينا شد و چندان در پاي رايانه نشست كه پشتش دو تا گشت“ . و گفت :‌“‌به عزتت سوگند شيخ آذر كه اگر ميان من و تو نه يك عدد پاسورد ناقابل كه گر دريايي از آتش بود، من در آيم كه از غايت شوقي كه به نوشتن در وبلاگ حضرت تو دارم سر از پا نشناسم “ . از گفته هاي اوست كه : “ وبلاگ به محتوا نيكو مي آيد ، نه به شنگل و منگل آويزان كردن بدان “ . از او پرسيدند كه : “ آرزوي تو چيست ؟ “ . گفت :‌“‌ويروس گيري كه هيچ كس راه نيابد به وبلاگم مگر مولانا پيمان وهاب زاده “ . روزي وبلاگيان به نزد شيخ شدند و گفتند: “ اي شيخ مغزهاي ما خفته است كه هر چه دستورالعمل اچتمل مي دهي در بلوگ ما اثر نمي كند، چه كنيم ؟ گفت : “ كاشكي خفته بودي كه خفته را كليك كني بيدار شود، مغز هاي شما هك شده هر چه كليك مي كني بيدار نمي شود“ . نقل است كه صد و بيست سال عمر يافت و كرور كرور وبلاگ ضايع نمود . چون نزديك وفاتش بود، عزراييل سايه انداخت. سر از بالين برداشت و گفت : “ وبلاگ الله ! وبلاگ الله ! توقف كن كه تو بندة ماموري و من وبلاگ نويس معذور. تو را گفته اند كه مرا ديليت كني و مرا گفته اند : “ وبلاگت را به روز كن ! “ . آنچه تو را فرموده اند فوت نمي شود. اما از آن من فوت مي شود“ . پس پشت رايانه اش نشست و وبلاگش را به روز كرد و جان بداد. همان شب او را به خواب ديدند. گفتند: “ خداي تعالي با تو چه كرد ؟ “ . گفت : “ از اين مپرسيد . وليكن از دنياي sign in & sign out باز رستم“ .

ذكر آذر البنت آيينه را پس از او ميگويم كه زنان و مردان را ارزشي برابر گذاشتي.